تبليغاتX
دیوانگی
شروع کرده ام به نوشتن ٬ درباره همه چیز

دوست دارم به وبلاگ جدیدم گاهی سری بزنید.

http://greys.blogfa.com

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 13:7 توسط علی احمد ابراهیمی |


 

از ماوراء شما چیزی به دست مان نرسیده

و من که روی صندلی های ردیف دوم نشسته ام

*   *   *

آقای علی احمد ابراهیمی شما

از اتهامتان خبر که ندارید

چرا؟

این قدر ادای شاعران دارزده را بلدید

این قدر صدایتان به سیگار شبیه است

این قدر از خودتان متنفر شده اید

این جمله های من نیست که می کوبدتان

این حرف اول و آخر که افتاده در کتاب خیام و شما آن را علم کرده بر سر یک قصیده کوبیده اید

حالا که نوبت وجدان رسیده است می گویید:

آقا تمام شد ، دیگر نداریم ، نمی شود

نه می شود «گفتند یافت می نشود»

حتی اگر شب قدری به خوابتان بیایم و ...

* * *

دروغ می گوید

او

دروغ می گوید ، به تمام زبان های مرده دنیا دروغ می گوید

من می شناسم اش

او شاعر است

دروغ می گوید

بکشیدش

بکشیدش

بکشیدش

او می تواند قیافه تمام اسلیمی های نقش جهان را داشته باشد

بکشیدش

این بار چندم است که خاکسترش گلوگیرمان شده

این بار چندم است که سیگارش را روی کلام خدا تکانده است

آقای شاعر

شما متهم به هتک حرمت یک قصیده

در بعد از ظهر پنج شنبه هر هفته هستید

لطفا از خودتان دفاع کنید

* * *

و شعر این گونه آغاز می شود

 

 

خزان 86

علی احمد ابراهیمی

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 20:7 توسط علی احمد ابراهیمی |


بدون شعر بودن از بدون شرح بودن هم سخت تره . هر وقت عکس بدون شرح می بینیم لااقل بهم فکر می کنیم ولی شاعر بدون شعر که ببینیم تنها کاری که می شود  کرد سری به تاسف تکان دادن است.

آدم شهید شعر باشه خیلی بده . خوب یک شعر قدیمی می ذارم . بی خیال

 
رهايم کن
بوی ترانه روی لبت
اين رشته های مو که به پاييين خزيده اند
ايمانشان به خدا
از سيم يک تلفن هم قوی تر است
بوی ترانه می دهی
حضرت سکوت
با آن حضور يکی در ميان بلند
ديگر جهنم از نديدن تو
سخت تر که نيست
از کوچه من به خيابان
از شهر به شهر
که وصل می شوم
با اين هزينه های سر به فلک
که خدا ورشکستشان کند
بوی تو را نميدهد
عفونتی که به گند ام کشيده اند
طوفان نمی کنم
رد می شوم ملايم از کنارت
بی رد بوسه ای فقط سکوت سکوت
                                          حضرت سکوت
 
علی احمد ابراهيمی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:14 توسط علی احمد ابراهیمی |


Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.

(Pink Floyd)

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:11 توسط علی احمد ابراهیمی |


گوگرد خیس به چشمان باران کشیده ام

                                      حالا هزار بار

این خاک تیره اگر مشت مشتشان کنی

                  خاکستری به کفایت نمی دهد

باران که روی لاله گوشم نشسته است

با مانده های له شده بر جانمان

                 با مانده های له شده بر جایمان

فرصت برای بستن چیزی نمانده است

           فرصت برای باز و

                  لب بسته ام که صدایم کنی

ما در انتهای جهان گم شدیم

                     باران شروع شد

سیگار روشنی نداشتم

               که پیدایمان کنی

این نامه ها به انتظار سفر خط نمی دهند

***

دیگر بگو که عاشق چشمان مرده ام

این دفعه هم به سلام تو بالا می رویم

خشکیده بر دهان

             زمین گرد سر

ما در جهان دیگری به تماشا نشسته ایم

این جنگل از همیشه خشکیده تر

                    این دشته از همیشه برنده تر

لب تر شده

         سوخته اینجا

                     خشک و تر

باران شروع شد

دستم به نرمی مویت رسیده بود

درهم تنیده ساقه ها و شعله کشیده است

آتش کناره مویت رسیده و

              سیگار روشن ام به دهان خیس می شود

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:35 توسط علی احمد ابراهیمی |


نه آنم و نه این

این را نمی دانم که اینم ولی همان به که ندانستن ام را به نخواستن گره نزده ام. (همه هراس من باری همه مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای جان آدمی افزون باشد). مدتی است شاملو را می پرستم نه اینکه برای من الگویی باشد یا شخصیت اش مرا مجذوب خود کرده باشد. بیشتر کلمه است و شعر که جاری می شود بر زبانم و لالم می کند از قدرت اش و از رازی که در پس کلمه نهفته است.

مدتی است شعر نمی گویم. و در همه این مدت بارها و بارها قصد کرده ام که بگویم ولی کلمه خود را به لبانم می رساند و جاری نمی شود. می مانم و فکر می کنم . می مانم و گریه می کنم . می مانم و حسرت می خورم که روزگاری زبانم به کام بود و امروز کامم خالی از کلام .

دلم می خواهد بگویم . دلم می خواهد حرف بزنم . ولی نه شعر نه کلام و نه حتی زخمه های رنجور سه تار .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:53 توسط علی احمد ابراهیمی |


قطار هم نشسته و از هم جدا

حرفی که جای خالی اش

                ردیف خانه های کنار هم

***

باروت سوخته تفنگ سرپر

            و مردی شکسته شمشیر به سینه اش

این جنگ به هر جا رسیده مرده است

خطی به چشم باز کشیده ام

                     خطی کناره اش

و قطاری به سمت تو

ما مرده هایمان به شاهنامه نزدیک تر است

((گفتم که کجایی جان ))

این شعر بی تو به پایان نمی رسد

آنجا که ایستاده ای

                      زمین

از جرعه ای که ننوشیده تشنه است

آنجا زمین به خاکستر موی بلندت

آتش زده به خرمن و 

             کشت هزار ساله ام به باد

انگور تازه و شراب کهنه ننوشیده ام

تنها به دختران روی پل و

               خانه های خالی جدول

                          شمشیر مانده بر تن و

باروت خیس خورده و سیگار خشک

کبریتمان بزن

آغشته ام به الکل و

از سر پریده ام

این آخرین کارم بود همین چند روز پیش تمام کردم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:13 توسط علی احمد ابراهیمی |


این چیزی که می نویسم توضیح واضحات نیست . نوعی از واضحات بیش از حد مبرهن است که هر کسی به مدد اندیشه و عقل می تواند آن را بدست آورد . بنابراین نه دلیلی برای آن وجود دارد و نه می توان برای آن توضیحی داد . پس بهتر همان است که به صورت سر بسته آن را قبول کرد.

اول - همه ما آدم ها موجودات خودخواهی هستیم و برای همین خودخواهی است که همه چیز را تفسیر به رای می کنیم

دوم - هر چیزی در این دنیا دچار تفسیر ذهنی است و بنابراین همه اعمال ما ناشی از چیزی است که در ذهنمان به آن رسیده ایم

سوم -  اعمال انسانی تشکیل می شود از تفسیری بر جهان خودمان به عبارت بهتر همان خودمان بریدن و خودمان دوختن است.

حالا می پرسید که روی چه حسابی این جفنگیات را سرهم کردم . خودم هم نمیدانم . در لحظه عشق فرموده و این چرت و پرت ها را تحویل دادم .

دوستان به سلامت باشند این چند روزه کار دنیا چنان بر ما سخت گرفته است که توقع یک پست درست  حسابی و مردم دار که ملت را چند لحظه ای سرگرم کند نمی رود. بنابراین پریشان گویی ذهنی را جایگزین کرده ام دوستان سخت نگیرند اگر شما هم تا چند وقت دیگر مجبور بودید چک پاس کنید و جور وا جور کرایه بدهید حالتان اصلا بهتر از من نبود که بدتر هم می شد .بنابر این خیلی هم به خودتان امیدوار نباشید. دنیا همین است

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:50 توسط علی احمد ابراهیمی |


حالم گرفته است . البته توضیح این جمله خیلی راحت نیست. نه برای من که برای همه . برای اینکه وقتی داری توضیح می دهی که چرا و چگونه شاید تازه متوجه میشوی که اصلا دلیلی ندارد. دلیلی ندارد ولی گرفته است. گرفته است که برای اینکه گاهی آدم ها نیاز دارند به اینکه غمگین باشند. نیاز دارند به سکوت و حتی نیاز دارند به اینکه در خودشان چیزی را از بین ببرند. چیزی را فراموش کنند.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:15 توسط علی احمد ابراهیمی |


(( مردها در حیاط ایستاده اند و زنها توی خانه پخش بودند. زیپ کاور را کشیدم و برای آخرین بار چهره اش را دیدم . مثل همیشه خسته و شکسته بود اما آرام آن قدر که می شد یادمان  تمام سالهایت را در آن مرور کنی . کودکی دست زنی را گرفته و آرام آرام از خم جاده ای مالرو در کوهستان بالا میرود . این تصویر هیچ وقت از ذهنم خارج نشد حتی وقتی که داشتم برای آخرین بار با چهره اش وداع می کردم . دست بردم و زیر بدن اش را گرفتم دایی کمک ام می کرد و علی رضا و جعفر ایستاده بودند و مبهوت نگاهم می کردند . وقتی داخل تابوت گذاشتم حس کردم چقدر سبک است و چقدر سبک رفت. از پس سالها سرطان و فراموشی و سالها در آیینه بودن. وقتی رفت آن قدر بدبخت بودم که رفتن اش را هم ندیدم و مرا ندید نه اینکه فراموش ام کند نه اینکه نشناسد ولی آن کودک کوچک اش را می خواست که من نبودم و من نشدم و من فراموش کردم که برایش باشم .

حالا آرام آرام مشایعت اش می کنیم به سمت خاک می رویم  نه آن قدر توان دارم که جلوی تابوت را بگیرم و نه آن قدر طاقت که نگیرم . گلویم تلخ است چیزی در من خشکیده و جاری نمی شود. خودم را گم کرده ام خودم را بین زمان و زمین معلق می بینم. کسی دارد خاک را بیرون می ریزد تابوت را روی زمین گذاشته اند و روی قبر را چادری گرفته اند. کنار قبر می نشیم و به عمق اش نگاه می کنم به عمق خودم نگاه می کنم . هنوز خشکم هنوز می ترسم از خودم . دائی و عباس داخل قبر می روند. من بیرون ایستاده ام. جنازه را بیرون می آوریم کسی می گوید لا الله الا الله نمی توانم بگویم . هنوز خشکم هنوز خودم را پیدا نکرده ام

مادرم را به پهلو می گذارند . کسی تلقین می خواند یا حبیبه ابن ..... و من هنوز خشکم. دائی سنگها را می چیند و بیرون می اید . کسی مشتی خاک را برمی دارد و میریزد روی گور . دستم را لای خاکها می برم مشتم پر می شود از سردی خاک مشتم را میبندم و باز می کنم . دارند خاک روی قبر می ریزند . در من چیزی جاری می شود . خودم را یافتم . از پس پرده ای شفاف کوهستان را می بینم با جاده ای که در خم کوه به بینهایت می رود. سرم را به سنگینی خاک می چسبانم و برای تمام روزهای بی مادری ام گریه می کنم )).

دومین روز بی مادرم مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:20 توسط علی احمد ابراهیمی |