نه آنم و نه این
این را نمی دانم که اینم ولی همان به که ندانستن ام را به نخواستن گره نزده ام. (همه هراس من باری همه مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای جان آدمی افزون باشد). مدتی است شاملو را می پرستم نه اینکه برای من الگویی باشد یا شخصیت اش مرا مجذوب خود کرده باشد. بیشتر کلمه است و شعر که جاری می شود بر زبانم و لالم می کند از قدرت اش و از رازی که در پس کلمه نهفته است.
مدتی است شعر نمی گویم. و در همه این مدت بارها و بارها قصد کرده ام که بگویم ولی کلمه خود را به لبانم می رساند و جاری نمی شود. می مانم و فکر می کنم . می مانم و گریه می کنم . می مانم و حسرت می خورم که روزگاری زبانم به کام بود و امروز کامم خالی از کلام .
دلم می خواهد بگویم . دلم می خواهد حرف بزنم . ولی نه شعر نه کلام و نه حتی زخمه های رنجور سه تار .


