تبليغاتX
دیوانگی - به مادرم که شکل پیری من بود
(( مردها در حیاط ایستاده اند و زنها توی خانه پخش بودند. زیپ کاور را کشیدم و برای آخرین بار چهره اش را دیدم . مثل همیشه خسته و شکسته بود اما آرام آن قدر که می شد یادمان  تمام سالهایت را در آن مرور کنی . کودکی دست زنی را گرفته و آرام آرام از خم جاده ای مالرو در کوهستان بالا میرود . این تصویر هیچ وقت از ذهنم خارج نشد حتی وقتی که داشتم برای آخرین بار با چهره اش وداع می کردم . دست بردم و زیر بدن اش را گرفتم دایی کمک ام می کرد و علی رضا و جعفر ایستاده بودند و مبهوت نگاهم می کردند . وقتی داخل تابوت گذاشتم حس کردم چقدر سبک است و چقدر سبک رفت. از پس سالها سرطان و فراموشی و سالها در آیینه بودن. وقتی رفت آن قدر بدبخت بودم که رفتن اش را هم ندیدم و مرا ندید نه اینکه فراموش ام کند نه اینکه نشناسد ولی آن کودک کوچک اش را می خواست که من نبودم و من نشدم و من فراموش کردم که برایش باشم .

حالا آرام آرام مشایعت اش می کنیم به سمت خاک می رویم  نه آن قدر توان دارم که جلوی تابوت را بگیرم و نه آن قدر طاقت که نگیرم . گلویم تلخ است چیزی در من خشکیده و جاری نمی شود. خودم را گم کرده ام خودم را بین زمان و زمین معلق می بینم. کسی دارد خاک را بیرون می ریزد تابوت را روی زمین گذاشته اند و روی قبر را چادری گرفته اند. کنار قبر می نشیم و به عمق اش نگاه می کنم به عمق خودم نگاه می کنم . هنوز خشکم هنوز می ترسم از خودم . دائی و عباس داخل قبر می روند. من بیرون ایستاده ام. جنازه را بیرون می آوریم کسی می گوید لا الله الا الله نمی توانم بگویم . هنوز خشکم هنوز خودم را پیدا نکرده ام

مادرم را به پهلو می گذارند . کسی تلقین می خواند یا حبیبه ابن ..... و من هنوز خشکم. دائی سنگها را می چیند و بیرون می اید . کسی مشتی خاک را برمی دارد و میریزد روی گور . دستم را لای خاکها می برم مشتم پر می شود از سردی خاک مشتم را میبندم و باز می کنم . دارند خاک روی قبر می ریزند . در من چیزی جاری می شود . خودم را یافتم . از پس پرده ای شفاف کوهستان را می بینم با جاده ای که در خم کوه به بینهایت می رود. سرم را به سنگینی خاک می چسبانم و برای تمام روزهای بی مادری ام گریه می کنم )).

دومین روز بی مادرم مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:20 توسط علی احمد ابراهیمی |